مدیسا مدیسا ، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

مدیسا دختر کوچولوی مامان رزی و بابا مازی

نوروز سال 91

عزیز دل مامان ،امسال بزرگتر شده بودی ،عاقل تر شده بودی و در همه کارهای سال نو با مامان همفکری میکردی ! امسال قشنگترین و زیباترین نوروز رو داشتیم چون دختر خوشگلمون بزرگ شده بود و همراه مامان و بابا برای رسیدن سال جدید همکاری میکرد. سفره هفت سین را با هم خریدیم و با نظر شما خوشگلترین سفره هفت سین را چیدیم . مدیسا جونم خیلی از کارات شبیه مامان رزیتا است چون منم عاشق این رسوم سنتی و این شادیها هستم و از همین بچگی تو هم برای این مراسم ذوق داری! مامان و بابای کارمند از تعطیلات دو جور لذت می برند :  رفع خستگی و رسیدگ به کارهای عقب افتاده ٢:لذت بردن در کنار فرزند عزیزشون منو بابا مازی هم فکر اینکه 6 روز تمام در کنار دختر گلما...
6 خرداد 1391

جملات جالب خانوم بزرگ !!

مدیسای عزیزم ، بعضی مواقع یک حرفهایی میزنی که به سنت شک میکنم ! چند شب پیش بابا مازیار گفت زودتر بخوابیم ، من گفتم نه یک کم دیگه بیدار بمونیم آخه مدیسا خوابش نمیاد ، بابا هم قبول کرد ! تو یکدفعه با پوزخندی روکردی به ما و گفتی : خدا چه در و تخته را جور میکنه !! من و بابا از خنده مرده بودیم ! کلا هم زودتر از همه هم سن و سالهات به حرف افتادی هم قلمبه سلمبه تر از هم سنات حرف میزنی . عزیزم شیرین زبونم هر چی بزرگتر میشی شیرین تر ، دلنشین تر ، جذاب تر و دوست داشتنی ترین دختر کوچولوی مامان میشی !!                        ...
29 فروردين 1391

مدیسا جون بزرگتر شده است!!

از این که مامان رزیتات اینقدر تنبل است و هرزگاهی سراغ وبلاگ نانازیت می آد خیلی ببخشید! تواین مدتهای زیادی که سراغ نوشتن نیامدم خیلی جریانات کوچولو به وجود آمده ولی خوب مامان رزی که همه رو نمی تونه یه یاد بیاره ، فقط بدون که تو این چند ماه آخر انگار یک دفعه بزرگ شدی. دیگه به عنوان یکی از اعضای خانواده کوچولومون واقعا به چشم میای. نبودنت واقعا حس می شه وبودنت کاملا جو را عوض می کند.                                       آنقدر شیرین زبان و خوش ب...
3 اسفند 1390

علاقه به کلاس رفتن

دختر کوچولوی تنبلی ، یکشنبه ها کلاس نقاشی و سه شنبه ها کلاس ساخت و ساز داری و مامان رزی تا از سرکار برمیگرده باید سریع آمادت کنه تا باهم راهی کلاس شیم ! هردفعه هم کلی باید ازت خواهش کنم که باهام همکاری کنی و حاضر شی بریم ، کلی غرغر میزنی که نمیخوام بیام کلاس ، کلاس رو دوست ندارم ، بمونیم خونه ، جایی نریم و ....                                              و جالب اینجاست که تو کلاس انقدر هم لذت میبری و انقدر با عشق تمام س...
15 دی 1390

عکس گرفتن شب یلدا

٥ شنبه دوباره باهم برای عکس گرفتن با دکور مخصوص شب یلدا ، راهی آتلیه کودک شدیم و چند تا عکس های خوشگل یادگاری با اون قیافهء موش با مزه ات گرفتیم!! دعا کن مامان رزی همیشه سرحال باشه تاه همیشه این مناسبتها را در آتلیه عکس یادگاری بندازی! ...
30 آذر 1390

شمال رفتن با خانواده خاله مهری

عزیز دلم خدا انقدر با خانواده خاله مهری اینها بهت خوش میگذره و در کنارشون احساس خوبی داری که حد نداره . مسافرت 3 روزه ای باهاشون رفتیم اردوگاه نوشهر و با وجود اینکه سرماخورده بودی و زیاد با حوصله مثل همیشه نبودی از لحظه به لحظه با اونها بودن به نحو احسنت استفاده کردی .   بر خلاف همیشه که صبح ها تا 12 میخوابی ، صبح زود از خواب بیدار میشدی و سرحال مینشستی سر صبحانه و با اشتیاق چند لقمه صبحانه میخوردی و آماده لب دریا رفتن میشدی.   اونجا هم با وجود تمام نگرانی های همیشگی من از اینکه باد نخوری و سرما خوردگیت بدتر نشه دلت نمیخواست برگردی.خلاصه انقدر برات سفر خوبی بود که ماهم از خوشی تو کلی بهمون خوش...
11 آبان 1390

صبح زود بیدارشدن

صبح ها که من و بابا مازی میایم سرکار شما خانم کوچولو در خواب ناز هستی و باخیال راحت میذاریمت منزل بابائی ایرج و مامانی پروین و راهی سرکار میشیم .ولی امروز شما از ساعت 6.30 دچار بیخوابی شدی و اومدی تو تخت ما و برای خودت از این ور به اون ور غلط میزدی ، دریغ از اینکه مامان و بابای کارمندت داره دیرشون میشه !! تصمیم گرفتیم یکیمون دیر برسیم ، من رفتم سرکار و بابا مازیار بردت منزل بابائی ایرج اینها و کنارت دراز کشیده بود به خیال این که چند دقیقه دیگه خوابت میبره ولی شما خانوم گل تا ساعت 9.30 بابا مازی رو معطل کردی و بعدش خوابت برده .مرتبا هم سراغ من و بابائی ایرج  را میگرفتی ، آخه بابائی ایرج از صبح زود رفته بود آزمایشگاه. خل...
10 مهر 1390

گلپایگان رفتن

برای عروسی یکی از اقوام باید میرفتیم گلپایگان ، مامانی پروین دوشنبه رفت و ما همگی چهارشنبه  عصر رفتیم. از دوشنبه تا چهار شنبه پیش بابایی ایرج تنها بودی کوچکترین اذیتی هم  نکردی. قبل از رفتن مامانی پروین ، ما کلی نقشه کشیدیم که بابایی با تو تنهایی چه کارها بکنه ولی بعدش دیدیم ماشاء الله شما با هم آنقدر نزدیکین که اصلا مشکلی پیش نیومد. گلپایگان هم کلی بهت خوش گذشت. چون هم با بچه ها بودی هم همه خونه ها حیاط دار بود و از صبح کلی توی حیاط بازی می کردی هم عروسی و شلوغی را خیلی دوست داری و سه روز کامل از صبح تا شب مامان رزی و بابا مازی در کنارت بودن. البته با تو بودن برای مامان رزی و بابا مازی یک دنیا شادی و خوشحالی و لذ...
7 مهر 1390

زدن عطر تو چشمات

بعضی مواقع آنقدر رو عاقل بودنت حساب می کنم که خیلی چیزها رو اصلا بهت گوشزد نمی کنم ، مثلا  کیف لوازم آرایشم و عطرم رو ریخته بودی بیرون و طبق معمول داشتی باهاشون بازی می کردی ، یکدفعه صدای جیغت تنم رو لرزوند. می خواستی عطر بزنی بدون توجه به نوک سوراخ سر عطر 2که توی صورتت بوده،2 تا پیس گنده زدی تو چشمای سیاه گردت و وای ی ی !! الهی بمیرم برات آنقدر زار زدی و گریه کردی که تا چند ساعت چشمات پف داشت!!دلم میخواست بزنم تو سر خودم که بهت یادآوری نکردم که مامان جان عطر نره تو چشمت !!   ...
7 مهر 1390

علاقه وافرت به بابایی ایرج

مدیسا هر زوزی که می گذره علاقه و وابستگی ات به بابایی ایرج بیشتر و بیشتر میشه .صبح ها ساعت 9 بیدار میشی و گریه می کنی و به مامانی پروین می گی که میخوام برم پیش ایرج بخوابم . از وقتی که بیدار میشی یکسره بابایی بابایی می گی تا عصر که بخواهیم بریم بالا، تازه عصر هم با کلی گول زدن و وعده بستنی و غیره می بریمت خونمون. وقتی هم بالا هستیم تا بهت می گیم بالای چشمای خوشگلت ابروست گریه می کنی می گی می خوام برم پیش بابایی ایرج.... البته ناگفته نماند که بابایی ایرج هم دیوانه وار دوستت داره و هر کسی با تو رابطه خوبی نداشته باشه بابایی هم او رو دوست نداره. دیروز که رفتم خونه، دیدم طاق باز افتادی رو شکم بابایی ایرج و در کمال آرامش خوابت برده، آنق...
7 مهر 1390