مدیسا مدیسا ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

مدیسا دختر کوچولوی مامان رزی و بابا مازی

چه جوری خبر بارداریم را به اقوام دادم

به بابا مازیار: لباس دخترانه ای تهیه کردم به همراه جواب آزمایش کادو پیچی کردم ، دوربین فیلمبرداری را مخفیانه گوشه ای از خونه گذاشتم به بابا گفتم یه خبر خوب برات دارم  اگه گفتی .... بعد از چند دقیقه با صدای بلند داد زدم عزیزم بابا شدی.میدونی رنگ بابا مازیار چه رنگی شد! رنگ لبو!! و از خوشحالی گریه کرد. مامانی  پروین و بابایی ایرج: با یه جعبه بزرگ شیرینی و دوربین فیلمبرداری در دست بابا مازیار وارد خونه شدیم ، گفتم مامان! بابا! یه کار مهم با هاتون دارم: شما، شما ، شما مامان بزرگ و بابا بزرگ شدید!!! هر دو بغلم کردند و یه عالمه مرا بوسیدند! مامانی فرزانه ، بابایی رسول این مامان...
21 تير 1390

تولد یک سالگی

یک تیر تولد یک سالگیت مرخصی گرفتم تا از صبح با دخترم باشم، تا بیدار شی مامانت در کنارت باشه!! بیدار که شدی با هم صبحانه خوردیم ( در حد خوراکیهای مجاز)، بعد ساک لباسی که از قبل برات آماده کرده بودم را برداشتم و با هم راهی آتلیه عکس کودک شدم! کلی عکسهای خوشکل گرفتی، کلی لباسهای خوشگلت را پوشیدی  و در آخر سر هم کلی گریه کردی چون خسته ات کرده بودیم! والبته یه سوتی بامزه هم دادی، چون دفعه اول بود که کیک و شمع می دیدی تا کیک شکلاتی خوشگلت را در آتلیه گذاشتم جلوت تا عکس بگیری دستت را بردی وسط شمع و انگشت تپل خوشگلت سوخت  و از اون به بعد کلی بد اخلاق شدی و دیگه دلت نمی خواست عکس بگیری !! و تا آخر عکسها هم همون انگشت را بالانگه داشت...
21 تير 1390

عکسهای نوزادی خانمی در حالات مختلف

بسک بازی با مامان روشن شدن لامپ بعد از تاریکی در حال گارد گرفتن در حال پفک خوردن یواشکی در حال عبادت در لباس چینی در حال کفش آوردن کسل از حرفهای بابا مازی در حال لم دادن   در حال شیرین کاری در حال تفکر مدیسای با حجاب مدیسای مضطرب  مدیسای متفکر  با دیدن مامان رزی ...
21 تير 1390

روزی که فهمیدم تو تو دلمی!

مدیسای قشنگم ، یکی از بهترین لحظه های زندگیم ، لحظه گرفتن جواب آزمایش بارداری بود! لحظه ای که فهمیدم مادر شدم، فهمیدم زندگی منو بابا مازیار رنگ دیگری به خود گرفت.جیغ زنان خودم را به محل کارم رساندم و به همه دوستانم خبر مادر شدنم را دادم. همه همکارانم از این خبر خوشحال شدند.   ...
15 تير 1390

انتخاب اسم مدیسا

وای مدیسا ، خیلی سخت بود ! به هر چی فکر کنی مراجعه کردم :سایت ، کتاب، نظر همکارم، نظر دوستا و اقوام و ..... کاندیدهای اسمها 5 تا بود: دریتا، ربیتا، رکسانا، شمیم و بالاخره مدیسا دخترکم معنی اسمت " مثل ماه " به زبان عبری است. ماه من ایشالاه بزرگ شدی ، نگی مامان اسممو دوست ندارم ، چون برای انتخابش زحمت کشیدیم.                                                     &nb...
15 تير 1390

نه ماه حاملگی

با هم:   بودیم          می خوردیم       نفس می کشیدیم      می خندیدیم                                                    گریه می کردیم                        &...
12 تير 1390

تولد 2 سالگی دخترکم

عزیز دلم ، عشق من ، امید دلم ، کوچولوی نانازی تولد 2 سالگیت مبارک !!! از خدای بزرگ میخوام سالهای سال حامی و پشتیبانت باشه تا گام به گام زندگیت موفقیت و سلامتی و شادی و بهروزی باشه و از هر روز زندگیت لذت بسیار ببری !! 2ساله که با مائی و همواره شادی و برکت به خونمون آوردی ، 2 ساله که صبح ها با عشق دیدن تو بیدار میشیم و شبها با یادآوری شیرین کاریهای روزانه ات به خواب میریم . مثل یک رویای شیرینی دخترم ، بودن با تو سراسر شادی و زیبائی است .                               &nb...
8 تير 1390

دکتر رفتن مدیسا خانم

دخترکم، تو که آنقدر خانومی، باهوشی ، عاقلی، پس چرا از عمو دکتر اینقدر می ترسی!!                                                     آخه بیچاره به اون مهربونی چه هیزم تری به شما دختر کوچولو فروخته؟؟   شاید باورت نشه که در سن یه سالگی آنقدر با هر بار دکتر رفتن گریه و شیون می کردی مجبور شدم پیش یک دکتر دیگه که ضمنا مطبش هم خوشگلتر بود ( دکتر بدوحی ) ببرمت !! ولی دخترکم ک...
5 تير 1390

مرخصی زایمان

وای عزیزدلم هنوزم با یادآوریش بغض گلوم رو میگیره، آخه بعد از ده ماه دائما با تو بودن ، صبح با تو بلند شدن ، ظهر با تو خوابیدن ، میخواستم دوباره برگردم سر کار و از صبح تا بعد از ظهر نبینمت ! وای وای وای! 6 ماه مرخصی که تمام شد رفتم پیش مدیر عامل و درخواست کردم تا 10 ماهگی تومرخصی ام را تمدید کنند و اجازه بدن بیشتر پیش تو بمونم، آخه با مشاوره کودک که صحبت کردم گفته بود تا 10 ماهگی احساس امنیت کودک تکامل پیدا می کنه!! خلاصه بعد از تعطیلات نوروز 89 من دیگه باید می رفتم سرکار!! دخترکم یکی از سخت ترین صبح های زندگیم بود که بدون تو از خونه بیرون رفتم و بیدار شدنت را ندیدم و تا بعد از ظهر بغضم را قورت دادم.تقریبا 2 هفته ای وضعیت...
1 تير 1390