صبح زود بیدارشدن
صبح ها که من و بابا مازی میایم سرکار شما خانم کوچولو در خواب ناز هستی و باخیال راحت میذاریمت منزل بابائی ایرج و مامانی پروین و راهی سرکار میشیم .ولی امروز شما از ساعت 6.30 دچار بیخوابی شدی و اومدی تو تخت ما و برای خودت از این ور به اون ور غلط میزدی ، دریغ از اینکه مامان و بابای کارمندت داره دیرشون میشه !!
.gif)
تصمیم گرفتیم یکیمون دیر برسیم ، من رفتم سرکار و بابا مازیار بردت منزل بابائی ایرج اینها و کنارت دراز کشیده بود به خیال این که چند دقیقه دیگه خوابت میبره ولی شما خانوم گل تا ساعت 9.30 بابا مازی رو معطل کردی و بعدش خوابت برده .مرتبا هم سراغ من و بابائی ایرج را میگرفتی ، آخه بابائی ایرج از صبح زود رفته بود آزمایشگاه.
.gif)
خلاصه اینکه روزهائی که اینجوری بدرقه مان میکنی تا عصر که برگردم خونه اعصابم داغونه و قیافه مظلوم و گریانت که صبح التماس میکنی که پیشم بمونین تا برگشتن به خونه دچار عذاب وجدان شدیدم میکنه که چرا من نباید مثل مامان های خانه دار همیشه پیش دختر کوچولوم باشم و صبح هایی که اتفاقی از خواب بیدار میشه بجای اینکه نوازشش کنم و در آغوش خودم بخوابونمش باید یواشکی از خونه در برم سرکار !!
.gif)


صبح زود بیدارشدن
