علاقه وافرت به بابایی ایرج
مدیسا هر زوزی که می گذره علاقه و وابستگی ات به بابایی ایرج بیشتر و بیشتر میشه .صبح ها ساعت 9 بیدار میشی و گریه می کنی و به مامانی پروین می گی که میخوام برم پیش ایرج بخوابم .از وقتی که بیدار میشی یکسره بابایی بابایی می گی تا عصر که بخواهیم بریم بالا، تازه عصر هم با کلی گول زدن و وعده بستنی و غیره می بریمت خونمون.
وقتی هم بالا هستیم تا بهت می گیم بالای چشمای خوشگلت ابروست گریه می کنی می گی می خوام برم پیش بابایی ایرج.... البته ناگفته نماند که بابایی ایرج هم دیوانه وار دوستت داره و هر کسی با تو رابطه خوبی نداشته باشه بابایی هم او رو دوست نداره.
دیروز که رفتم خونه، دیدم طاق باز افتادی رو شکم بابایی ایرج و در کمال آرامش خوابت برده، آنقدر زیبا و آرام خوابیده بودی که حد نداره.... از خدای بزرگ می خوام که حالا حالاها سایه پر مهر و محبت بابایی ایرج و مامانی پروین مهربونت را برات حفظ کنه تا هم تو دختر کوچولوی ناناز از وجودشون لذت ببری هم مامان رزی از داشتن خانواده گلش شاکر خدا باشه !!



علاقه وافرت به بابایی ایرج
