تولد یک سالگی
یک تیر تولد یک سالگیت مرخصی گرفتم تا از صبح با دخترم باشم، تا بیدار شی مامانت در کنارت باشه!!
بیدار که شدی با هم صبحانه خوردیم ( در حد خوراکیهای مجاز)، بعد ساک لباسی که از قبل برات آماده کرده بودم را برداشتم و با هم راهی آتلیه عکس کودک شدم! کلی عکسهای خوشکل گرفتی، کلی لباسهای خوشگلت را پوشیدی و در آخر سر هم کلی گریه کردی چون خسته ات کرده بودیم! والبته یه سوتی بامزه هم دادی، چون دفعه اول بود که کیک و شمع می دیدی تا کیک شکلاتی خوشگلت را در آتلیه گذاشتم جلوت تا عکس بگیری دستت را بردی وسط شمع و انگشت تپل خوشگلت سوخت و از اون به بعد کلی بد اخلاق شدی و دیگه دلت نمی خواست عکس بگیری !! و تا آخر عکسها هم همون انگشت را بالانگه داشته بودی که مبادا به جایی بخوره!!

البته یه جشن کوچولو هم چندروز بعدش با حضور خاله هات و 2 مامانی بابایی برات گرفتیم ولی اونجا هم ظاهرا خیلی بهت خوش نگذشت چون همش غر می زدی عزیزم ، ضمنا کادوی تولد من و بابا مازی هم دوچرخه بود!



تولد یک سالگی
